اما

با این همه
تقصیر من نبود

که با این همه

با این همه امید قبولی

...در امتحان ساده تو رد شدم



اصلاً نه تو ، نه من

تقصیر هیچ کس نیست


از خوبی تو بود

که من

بد شدم

................


قیص امین پورر

خدا

به دنبال خدا نگرد خدا در بيابانهاي خالي از انسان نيست

خدا در جاده هاي تنهاي بي انتها نيست

خدا در قلبي است كه براي تو مي تپد

خدا آنجاست

در جمع عزيزترين هايت

...خدا در دستي است كه به ياري ميگيري
در قلبي است كه شادي ميكني
در لبخندي است كه به لب مينشاني

خدا در بتكده و مسجد نيست

خدا در عطر خوش نان است

خدا در جشن و سروري است كه به پا ميكني



شنيده‌ام يک جايی هست
جايی دور
که هر وقت از فراموشی خواب‌ها دلت گرفت

می‌توانی تمام ترانه‌های دخترانِ می‌خوش را
به ياد آوری

...
می‌توانی بی‌اشاره‌ی اسمی

بروی به باران بگويی

دوستت می‌دارم

يک پياله آب خنک می‌خواهم

برای زائران خسته می‌خواهم
 ديگر بس است غم بی‌بامدادِ نان وُ

هَلاهل دلهره

ديگر بس است اين همه

بی‌راه‌رفتن من و بی‌چرا آمدن آدمی

من چمدانم را برداشته

دارم می‌روم


تمام واژه‌ها را برای باد باقی گذاشتم

تمام باران‌ها را به همان پياله‌ی شکسته بخشيده‌ام

دارايی بی‌پايان اين همه علاقه نيز


شنيده‌ام يک جايی هست

حدس هوای رفتنش آسان است

تو هم بي
ا


---------------------
سید علی صالحی
مهتاب غمگين بود.
مي گفت زندگي را دوست ندارد
. ستاره ها دور او چرخيدند تا بخندد
ولي او مي گريست
. كهكشان او را تاب داد
و آسمان برايش شعر خواند
. ولي مهتاب هنوز هم غمگين بود.
دريا و جنگل برايش دست زدند و قصه گفتند
ولي فايده اي نداشت.
گل سرخ كوچك لبخند زد و گفت:
«تا شقايق هست، زندگي بايد كرد.»
مهتاب اشك هايش را پاك كرد و خنديد.
آسمان و كهكشان هم خنديدند







زندگي خالي نيست :
مهرباني هست
, سيب هست ,
ايمان هست .
آري تا شقايق هست
, زندگي بايد كرد.
در دل من چيزي است ,
مثل يك بيشه نور,
مثل خواب دم صبح
و چنان بي تابم ,
كه دلم مي خواهد
بدوم تا ته دشت ,
بروم تا سر كوه .
دورها آوايي است ,
كه مرا مي خواند







در عشق خودم سوختم
سوختم و آموختم
بی وفايان در جهان بسيارند
در هر زمان عاشقي;
راز خود اندر دل بدار
سنگدلان بسيارند
خود را ارزشمند بدار





چه دردی‌ ست در میان جمع بودن
ولی در گوشه ای آرام نشستن
به رسم دوستی دستی فشردن
ولی با هر سخن قلبی شکستن
برای دیگران چون کوه بودن
ولی در چشم خود آرام شکستن







دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده شب مي كشم
چراغهاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني است
(فروغ فرخزاد)





چشم‌هايت
دوست من
پنجره‌هاي روحت هستند.
در آنها به تماشا می نشينم
اندوهت را
زنده بودنت را
خستگيت را
اشتياقت به عشق را
وفادار‌يت را
هراست را
اميدت را
خوشي زندگيت را
چشم‌هايت
دوست من
پنجره‌هاي روحت هستند
در نگاهت
كشف مي‌كنم
تو را .


مارگوت بيكل







سکوت نه از بي صداييست
. نفس هست و حرف هم
. ناگفته ها و گفته شده ها.
شنيده ها و نشنيده ها.
سکوت از نبودن بغض نيست
. از بي دردي نيست.
سکوت از عادت نيست.
از روزمرگي و فراموش شدگي.
از خواب و رخوت و بي حوصلگي
. از دلتنگي
. سکوت از فريادهاي در گلو مانده است و نعره هايي که هيچ وقت شنيده نشد.
همه چيز هست و گوشي نيست براي شنيدن
. جز سکوتي که گاه و بيگاه همدم فريادهايي است که بي خبر و ناخواسته از روزهايي دور ميايد.
از دلتنگيهايي که فراموش شده
. از خيانتهايي که به روزگار شده.
نه انگار....
باز هم حرفي نيست.

sohrab sepehri









چند وقت مي‌شود

هر چه قصه،

هر چه شعر

با دلم

قهر كرده‌اند

جاده، آفتاب، گل

عابر پياده، پل



خانه‌ها، درخت‌ها، پرنده‌ها

هر كه، هر چه را نگاه مي‌كنم

خسته و كلافه‌اند

حرف تازه‌اي بزن!

شعر تازه‌اي بخوان!

حس تازه‌اي به من بده!

تا دوباره پا شوم

تا دوباره چون كبوتري

توي آسمان رها شوم

چند وقت مي‌شود

عشق در دلم قدم نمي‌زند!

هيچ‌كس،

دست بر دلم نمي‌زند







تو می رسی و غمی پنهان همیشه پشت سرت جاری, همیشه طرح قدم هایت شبیه روز عزاداری, تو می نشینی و بین ما نشسته پیکر مغمومی, غریب وخسته و خاک آلود؛ به فکر چاره ناچاری, شبیه جنگل انبوهی که گر گرفته از اندوهِ - هجوم لشکر چنگیزی... گواهت این غم تاتاری, بیا و گریه نکن در خود که شانه های زمین خیسند, مرا تحمل باران نیست؛ تو را شهامت خودداری, همین که چشم خدا باز است به روی هرچه که پیش آید ببین چه مرهم شیرینیست برای سختی و دشواری!! کمی پرنده اگر باشی در آسمان دلم هستی رفیق ماهی و مهتابی؛عزیز سرو وسپیداری







درهای زندگی بسته نیست همچنان كه ماه هیچگاهبخواب نمیرودهمچنان كه نفس تو از عشق آغاز میشود و به گلی در تپه های بهشت میرسد.
درهای زندگی همیشه باز است همچنان كه آفتاب هر روز در پیراهن تو میتپد،پنجره قلبت را بازبگذارعطری زیبا میخواهند به دیرار تو بیاید.
دفتر چه خاطراتت را باز كن و سطر های سرد وبرهنه را بخوان،حتماً مرادرآخرین سطر خوااهی یافت كه به همراه كبوتر ها به تو خیره شده ام.
مرا در ساقة یك شبدر گمنام و در ریشه های یك گندم مهربان بخوان،من در بالهای یك سینه سرخ خانه دارم من هر روز به هوا و آبهایی كه در زیرپای تو میگذرند سلام میفرستم من سالها بیش ازآنكه زمین با خورشید دوست بوده با تو دوست بوده ام
اگر همه دفتر های جهان هم مال من باشندنمی توانند حرفهایم را برایت بنویسند
اگر همه روز ها مال من باشند اگر همه شبها را در كاسه من بریزند اگر همه درختان بخاطر من مداد شوندباز هم نمیتوانم گوشه ای از نگاه ترا بسرایم.
دلم در سینه میتپد و حرفهایم از دهان تو بیرون می آید من بی تو یك قطره اشك نارسم.
درهای زندگی بسته نیست چون تو هر روز گلهای آفتابگردان را به احوالپرسی من میفرستی





خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن
ببين هم گريه هام از عشق .چه زندوني برام ساختن


خداحافظ گل پونه .گل تنهاي بي خونه
لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه
يكي با چشماي نازش دل كوچيكمو لرزوند
يكي با دست ناپاكش گلاي باغچمو سوزوند


تو اين شب هاي تو در تو . خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو


خداحافظ گل مريم .گل مظلوم پر دردم
نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از اين فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم


نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني
تو كه بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني
تو اين روياي سر دم گم .خداحافظ گل گندم
تو هم بازيچه اي بودي . تو دست سرد اين مردم


خداحافظ گل پونه . كه باروني نمي توني
طلسم بغضو برداره .از اين پاييز ديوونه خداحافظ





سرماست

و برف زمستاني است





شبي به عمر گرم خوش گذشت ان شب بود
که در کنار يار با نغمه و سرود گذشت
اميد عشق جواني چو موج از سرما
چنان گذشت که گويي شبي به خواب گذشت
مگر خدا گذرد از سياه کاريه ما
که نامه هاي سياه ما از حساب گذشت
گذشت عمر ما اما چه با حساب گذشت
چنان نسيم شتاباني که از اب گذشت
خيابان از ترس رنگ گچ شده است

دستان قرمز

كه از آستين بيرون مانده

از سرما سوخته است

يا لباسهايمان رنگ داده اند؟...

دانه هاي سپيد برف

در دفتر آسمان

چه بي ادعا

نقاشي سپيد بودن را

برايم يادگار مي گذارند

و تنها در وسط شهر

خنده اي تلخ

نثارم مي كنند





دوستي از من به من نزديك تر
پیش از اینها فکر می کردم خدا
خانه ای دارد میان ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتي از الماس وخشتي از طلا
پايه هاي برجش از عاج وبلور
بر سر تختي نشسته با غرور
ماه برق كوچكي از تاج او
هر ستاره پولكي از تاج او
اطلس پيراهن او آسمان
نقش روي دامن او كهكشان
رعد و برق شب صداي خنده اش
سيل و طوفان نعره توفنده اش
دكمه پيراهن او آفتاب
برق تيغ و خنجر او ماهتاب
هيچكس از جاي او آگاه نيست
هيچكس را در حضورش راه نيست
پيش از اينها خاطرم دلگير بود
از خدا در ذهنم اين تصوير بود
آن خدا بي رحم بود و خشمگين
خانه اش در آسمان دور از زمين
بود اما در ميان ما نبود
مهربان و ساده وزيبا نبود
در دل او دوستي جايي نداشت
مهرباني هيچ معنايي نداشت
هر چه مي پرسيدم از خود از خدا
از زمين، از آسمان،از ابرها
زود مي گفتند اين كار خداست
پرس و جو از كار او كاري خطاست
آب اگر خوردي ، عذابش آتش است
هر چه مي پرسي ،جوابش آتش است
تا ببندي چشم ، كورت مي كند
تا شدي نزديك ،دورت مي كند
كج گشودي دست، سنگت مي كند
كج نهادي پاي، لنگت مي كند
تا خطا كردي عذابت مي كند
در ميان آتش آبت مي كند
با همين قصه دلم مشغول بود
خوابهايم پر ز ديو و غول بود
نيت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه مي كردم همه از ترس بود
مثل از بر كردن يك درس بود
مثل تمرين حساب و هندسه
مثل تنبيه مدير مدرسه
مثل صرف فعل ماضي سخت بود
مثل تكليف رياضي سخت بود
تا كه يكشب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد يك سفر
در ميان راه در يك روستا
خانه اي ديديم خوب و آشنا
زود پرسيدم پدر اينجا كجاست
گفت اينجا خانه خوب خداست!
گفت اينجا مي شود يك لحظه ماند
گوشه اي خلوت نمازي ساده خواند
با وضويي دست ورويي تازه كرد
با دل خود گفتگويي تازه كرد
گفتمش پس آن خداي خشمگين
خانه اش اينجاست اينجا در زمين؟
گفت آري خانه او بي رياست
فرش هايش از گليم و بورياست
مهربان وساده وبي كينه است
مثل نوري در دل آيينه است
مي توان با اين خدا پرواز كرد
سفره دل را برايش باز كرد
مي شود درباره گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چكه چكه مثل باران حرف زد
با دو قطره از هزاران حرف زد
مي توان با او صميمي حرف زد
مثل ياران قديمي حرف زد
ميتوان مثل علف ها حرف زد
با زبان بي الفبا حرف زد
ميتوان درباره هر چيز گفت
مي شود شعري خيال انگيز گفت....
تازه فهميدم خدايم اين خداست
اين خداي مهربان و آشناست
دوستي از من به من نزديك تر
از رگ گردن به من نزديك تر





دستی نیست تانگاه خسته ام را نوازشی دهد
.اینجا ،باران نمی بارد..
.فانوسهای شهر، خاموش و مُرده اند
دست های مهربانی ،فقیرتر از من اند...!
نامردمان عشق ندیده ،خنجر کشیده اند بر تن برهنه و بی هویتم !
.بوی غربت کوچه هاامان بُریده است...!
می خواستم واژه ای پیدا کنم تا ...دلتنگی کهنه و بی خاصیتم راعرضه کند ،
ولی واژه ها باز هم غریبی می کنند.
می خواستم ،کاغذی بیابم منت نگذارد ،
تنش را به دستانم بسپارد ،
تا نوازشش دهم ،
اما ، اعتمادی نیست...!
این لحظه ها ی لعنتی ،باز هم مرا عذاب می دهند...
این دقیقه های بی وفا ،بی وجدانترین ِ عالم اند...!
دستی نیست تادستهای خسته ام راگرم کند...
نگاهی نیست ،تا مرا امید دهد...
نفسی نمانده تا به آن تکیه کنم.
اینجا،آخرین ایستگاه عاشقیست





اي درخور اوج !
آواز تو در كوه سحر، و گياهي به نماز.
غم ها را گل كردم، پل زدم از خود تا صخره دوست.
من هستم، و سفالينه تاريكي ، و تراويدن راز ازلي.
سر بر سنگ ، و هوايي كه خنك، و چناري كه به فكر، و رواني كه پر از ريزش دوست.
خوابم چه سبك، ابر نيايش چه بلند، و چه زيبا بوته زيست، و چه تنها من !
تنها من ، و سر انگشتم در چشمه ياد ، و و كبوترها لب آب.
هم خنده موج، هم تن زنبوري بر سبزه مرگ ، و شكوهي در پنجه باد.
من از تو پرم ، اي روزنه باغ هم آهنگي كاج و من و ترس !
هنگام من است ، اي در به فراز، آي جاده به نيلوفر خاموش پيام





بام را برافكن ، و بتاب ،
كه خرمن تيرگي اينجاست
.بشتاب ، درها را بشكن ،
وهم را دو نيمه كن
، كه منم هسته اين بار سياه
.اندوه مرا بچين ، كه رسيده است
.ديري است، كه خويش را رنجانده ايم
، و روزن آشتي بسته است.
مرا بدان سو بر،
به صخره برتر من رسان ،
كه جدا مانده ام
.به سرچشمه "ناب" هايم بردي ،
نگين آرامش گم كردم ،
و گريه سر دادم.
فرسوده راهم ،
چادري كو ميان شعله و با ،
دور از همهمه خوابستان ؟
و مبادا ترس آشفته شود ،
كه آبشخور جاندار من است.
و مبادا غم فرو ريزد،
كه بلند آسمانه زيباي من است
.صدا بزن ، تا هستي بپا خيزد
، گل رنگ بازد،
پرنده هواي فراموشي كند
.ترا ديدم ،
از تنگناي زمان جستم
. ترا ديدم ،
شور عدم در من گرفت
.و بينديش ،
كه سودايي مرگم .
كنار تو ،
زنبق سيرابم.
دوست من ،
هستي ترس انگيز است.
به صخره من ريز،
مرا در خود بساي ،
كه پوشيده از خزه نامم
.بروي ،
كه تري تو ،
چهره خواب اندود مرا خوش است.
غوغاي چشم و ستاره فرو نشست،
بمان ،
تا شنوده آسمان ها شويم
.بدر آ،
بي خدايي مرا بياگن،
محراب بي آغازم شو
.نزديك آي،
تا من سراسر ((من)) شوم.
sohrab sepehri




حس ِ شبنم آلودی دارم!!
دست به دست عمر سپرده ام...
... تا دل به باد بَندم !!!
ساده ...
و ساده ترین رسم هستی را ...
خندیده ام...
حس ِشبنم آلودی دارم...همین




روزی می رســــــــــــد که

بـــــــــــلبـــــــــل

عـــــــــــــــــــــطر گـــــــــــــل را

به فـــــــــــــــرا مــــــــــوشـــــــی مـــــــــــي سپـــــــــــــارد

خــــــــــــــــــــوب مـــــــــــــــی دانــــــــــــــــم آن روز

بـــــــا خــــــــــود مــــــــــــی اندیــــــــــشـــــی کـــــه

تــــــو را

هــــــــــیچ بـــــه یــــــاد دارم؟





ما
در عصر احتمال به سر می بریم
در عصر شک و شاید
در عصر پیش بینی وضع هوا
از هر طرف که باد بیاید

در عصر قاطعیت تردید
عصر جدید
عصری که هیچ اصلی
جز اصل احتمال,یقینی نیست

اما من
بی نام تو
حتی
یک لحظه احتمال ندارم

چشمان تو
عین الیقین من
قطعیت نگاه تو
دین من است

من از تو ناگزیرم
من بی نام ناگزیر تو می میرم

مرحوم قیصر امین پور






طاقت موندن نداریم به انتظار لحظه رفتنیم

در نیست
راه نیست
شب نیست
ماه نیست
نه روز و نه آفتاب،
ما بیرون زمان ایستاده ایم با دشنه‌ی تلخی در گُرده‌های مان.
هیچ کس
با هیچ کس
سخن نمی گوید
که خاموشی به هزار زبان در سخن است.
در مردگان خویش نظر می‌بندیم
با طرح خنده‌ای،
و نوبت خود را انتظار می‌کشیم
بی هیچ خنده ای!
احمد شاملو




زن

چتر حمایت او را احساس می کنی زمانی که خواهر توست
گرمای محبت او را احساس می کنی زمانی که دوست توست
هیجان و عشق او را احساس می کنی زمانی که عاشق توست
از خود گذشتگی او را احساس می کنی زمانی که همسر توست
پرستش وایثار او را احساس می کنی زمانی که مادر توست
دعای خیر او را احساس می کنی زمانی که مادر بزرگ توست
وباز هنوز او استقامت دارد
قلب او بسیارظریف و شکننده است
بسیار شوخ وشیطان
بسیار فریبا
بسیار بخشنده
بسیار خوش آهنگ
او یک زن است
او یک زندگی است
به او احترام بگذار و به او عشق بورز





کسانی می روند
کسانی باز می گردند
پل عبور مهیا است
لیک ,
پاها وقتی بی حوصله اند
فعل رفتن
با هیچ زمانی صرف نمی شود
من تنهابه افق می نگرم
به قفس
که امنیت غریبی است
وقتی
پرنده آسمان را از خاطر برده است
چرا؟؟؟؟؟
چرا هیچکس
با آسمان جمله ای نمی سازد !!؟




مهربانی ممنوع !

دست سوزنده مشتاقت رادر نهانخانه جیبت بگذار
تا که پابند نباشی به کسی دست بدهی
خارهایی هستند که ز سر پنجه دوست, با سرانگشتانت میجنگند
دوستی مسخره است
مهربانی ممنوع !
و تو ای دوست ترین در نهانخانه جیبت بگذار, دست سوزنده مشتاقت را
من و توباید از سلسله بایدها, دستهامان رازنجیر کنیم
با زبان دگران لحظه هامان را تفسیر کنیم
و نگوئیم که بازیگر یکقصه معتبریم
کاش میدانستی که نباید حس کرد,که نباید دل بست
در فضایی که پراز همهمه آدمهاست
من گرفتارترین تنهایم, تو گرفتارترین
دل ما بسته وابستگیاستقصه ماندن ما, طرح یک خستگی است؟





در این شبهای مهتابی
که از تو دورم و از خویشتن سیرم
تنفر دارم از خویش و کمی هم از تو دلگیرم
چنان دیوانگان سر بر در و دیوار می کوبم
چنان آوارگان در غربت احساس می میرم....
به امیدی که باز آیی...
به یا گرمی آغوش جانبخشت
به یاد آن همه مهتاب شبهایی
که تا صبح سحر آندم که خورشید از کنار پرده توری
کمی آنورتر کوه بلند پیر می آمد
نوازشگرو با گرمی خود بیدارمان می کرد
به یاد آنهمه مهتاب شبها که
به دور از چشم آدم های بد بیدار می ماندیم
و در گوش هم از احساس می خواندیم
اگر حتی در اوج نفی و رسوایی
بدون ترس و پروایی ز بد گویان
در این شبهای مهتابی من از گلبرگ از گلدان قناری هرچه که زیباست
دل سیرم!
به تو گفتم که نذری دارم و امشب ادای نذر خواهم کرد
از امشب در حیاط خانه دستم را به سوی آسمان پرواز خواهم داد
و از آن خالق هستی که دستم را از اوج کبریا پس داد و بر دستان تو بنهاد
خواهم خواست
دوباره بر سر کالسکه هرشب گل مهتاب بنشاند
و دستم را تمنا وار در دست تو بگذارد
و از تو عشق را این بار بستاند
به دست من من دلپاک بسپارد
که عمری عشق را فریاد سازم با شکیبایی





گاهی کنارم می نشينی
آرام آرام برايت می گويم و خود را لا به لای کلمات باز می يابم
مرا به نام می خوانی و صدايت نوازشم می کند
آرام می گيرم
دست دراز می کنم تا زندگی را چنگ بزنم
فاصله اما زياد است و زندگی از دستانم سُر می خورد
باز خالی می مانم
و تو تنها نگاهم می کنی.
قطره قطره می چکم
و در هزارتوی تَرک های بی رحم زمين
گم می ش





هرگز گمان مبر پنهان که می شوی
در خوددر خود تورا نمی بینم
پنهانی ات زیباترین گواه بینایی من است!
تک واژه را نگاه کن
تنها مکثی میان انگشت های تو کافی ست
تا گرد و غبار پنجره بر گیرم و خورشید را بنگرم





زندگی خوردن و خوابیدن نیست
انتظار و هوس و دیدن و نادیدن نیست.
زندگی چون گل سرخی است
پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطیف.
یادمان باشد اگر گل چیدیم
عطر و برگ و گل و خار همه همسایه دیوار به دیوار همند.
(دکتر علی شریعتی